داشتم آلبومای عکسای قديمی رو نگاه ميکردم، چيزی که تو تمام عکسها مشخص بود گذر زمان بود.آدمهای اون عکسها خيلی فرق کردن.آدمهايی که سالم و قوی بودن و الآن مريضن و ضعيف، آدمهايی که يه زمانی با هم خوشحال بودن والآن بی هم، آدمهايی که نميتونستن بدون هم زندگی کنن و الآن نميتونن با هم زندگی کنن، آدمهايی که شور زندگی تو چشماشون موج ميزد و حالا ديگه هيچ موجی تو چشماشون نيست و يا برعکس ،آدمهايی که يه زمانی زيبا بودن و الآن ديگه زيبا نيستن و بالاخره آدمهايی که يه زمانی بودن و حالا ديگه نيستن...
از پير شدن ميترسم ،شايد به خاطر اينکه رفتاريکه با آدمهای پير ديدم زياد جالب نبوده، بيشتر ترحم و دلسوزی بوده تادوست داشتن .شايدم چون وقتی آدم پير ميشه ديگه اون توان سابق رو نداره ضعيفه و در بعضی موارد به ديگران متکی ميشه يا شايدم من اشتباه ميکنم؟
پير شدن ترسناکه، ديدن مرگ ترسناکه، اما اگه برای خود آدم اتفاق بيفته چی؟تو اون عکسها عکس مادر مادربزرگم هم بود ميگن تو بين بچه های کوچيک فقط من ازش نميترسيدم و هميشه باهاش بازی ميکردم وقتی عکسشو ديدم مادرم گفت خيلی دوسش داشته منم اومدم بگم که منم دوسش داشتم اما هيچی از اون موقع يادم نبود که بخوام اين حرفو بزنم تو يکی از عکسها پدربزرگمو ديدم که سرحال و محکم ايستاده بود و لبخند ميزداما موقع مردنش و اون يک سال آخرو که يادم مياد....