ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳  

                            سال نو مبارک



 
 
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳  

اين چند روزه اعصابم بدجوری ريخته به هم ،همش سر ديگران داد ميزنمو خودمو طلبکار همه ميدونم و همه رو عاصی کردم ، شدم يه آدم تنبل از خود راضی که فقط بلده از ديگران عيب و ايراد بگيره و به حرفای اونا گوش نده . فکر کنم به جای خونه تکونی شب عيد من يکی بايد آدم تکونی کنم و خودمو يه خورده بتکونم...

دوست داشتن چيه؟ اين که يه آدم يه آدم ديگه رو دوست داشته باشه يعنی چی؟مگه غير از اينه که آدما همديگه رو دوست دارن چون خودشونو دوست دارن و برای اين که ميخوان طرف مقابل مال خودشون باشه ٬يه جور احساس مالکيت و مورد توجه قرار گرفتن. اما بعدش چی؟ اگه همه چيز اون جوری که خواستی پيش رفت چی ميشه؟ اونم ميشه مثل بقيه ی چيزايی که آدم مالکشونه و بعد از يه مدتی هر چه قدر هم طولانی ازش خسته ميشه و ميره سراغ يه چيز ديگه؟ يه چيز جديدتر؟ يعنی ما صرفاً برای ارضا کردن اون حس درونی خودخواهانمونه که ديگرانو دوست داريم؟ يگه آره يعنی چی؟ واگه نه چرا نه؟شايدم هر دو ،شايدم هيچ کدوم...

بعضی وقتا يه چيزيو ميخوای و سعی ميکنی که بهش برسی يا شايدم سعی نکنی اما بعد از يه مدتی چه بهش برسی وچه نرسی اون ديگه ارزش خودشو برات از دست داده...



 
 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳  

صدای طبل و سنج مياد، از صداش تو سکوت شب خوشم مياد ، هر چند وقتی به ياد اونايی که الآن خوابن و سر و صدا براشون ضرر داره ميفتم ...  يه آدم بد صدا هم الآن شروع کرد به خوندن يه متن کاملاً بی معنی تا منم مثل بقيه ی شبا يه آهنگ کيتارو بذارم و اونو گوش کنم به جای اين صدای بد و شعرايی که هر روز بی معنی تر ميشن برام، هر چند که هنوزم از صدای طبل و سنج خوشم مياد و صداش يه جورايی بهم آرامش ميده...

از خداحافظی بدم مياد، هر چند اگه خداحافظی نباشه سلام هم بی معنيه.هيچ موقع لحظه ی خداحافظی رو دوست نداشتم و ندارم، موقع خداحافظی نميدونم چی بگم، همين جوری ميگم خداحافظ و سرمو ميندازم پايين و ميرم امّا خوب بعضی اوقات اين جور خداحافظی کردنا خيلی سخته، مخصوصاً وقتی يه کسی هست که داره تو چشات نگاه ميکنه ، کسی که مدتهاست باهاشی و داره ميره که ديگه نياد و شايد اون لحظه ی خداحافظی آخرين ديدارت با اون برای تمام عمرت باشه. اون داره به تو نگاه ميکنه و انتظار داره که تو يه چيزی بهش بگی و شايد تو دلش داره واسه چندمين بار از خودش میپرسه که چرا من اين جوريم و چرا نگاه من سرده و هيچ احساسی توش نيست وچرا موقع خداحافظی از اون تنها به گفتن يه خداحافظ ساده بسنده کردم و چرا حتی آخرين نگاهمو هم ازش دزديدم و رفتم واونم رفت ، رفتنی که شايد بی بازگشت باشه هر چند اون خيلی چيزارو نميدونه يا شايدم....نميدونم،هيچی نميدونم.... 

از شکستن آدما بدم مياد، از اين که ببينم يه آدم جلوی روی من داره التماس ميکنه و خودشو کوچيک ميکنه بدم مياد، دوست ندارم کوچيک شدن آدما رو ببينم ، دوست ندارم آدما کوچيک بشن، متنفرم از ديدن اين صحنه ،بدم مياد ازش، بدم مياد...