ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧  
اگه مهربون باشی، آسیب پذیر میشی. این جوری همه به خودشون حق میدن که  هرجور که میخوان باهات رفتار کنن به خودشون حق میدن که هرحرفی رو بزنن حتی اگه بتونن پس گردنی هم حواله ات می کنن.چرا؟ چون هیچ موقع دلت نمیاد که ناراحتشون کنی اون موقع باید بفهمی که دیگه خیلی وقته که بازی رو باختی پس حالا باید یه جور دیگه به بازی ادامه بدی یه جوری که دیگه هیچ بازییو نبازی یه جوری که اگه داشتی می باختی قوانین بازی رو همون جور که میخوای به نفع خودت تغییر بدی ... برای این که این جوری باشی دیگه نباید به دیگران اهمیت بدی از این به بعد باید فقط واسه خودت بازی کنی .....نگران نباش آدما دوست دارن که این جوری باهاشون بازی شه اونا به نوع دیگه ای از بازی اهمیت نمیدن اونا دوست دارن که بد باهاشون بازی کنی فقط یادت باشه که این نوع بازی قوانین خودشو داره اول باید اونا رو یاد بگیری بعد یاد میگیری که چه جوری اونا رو هم تغییر بدی که اونجوری که دلت میخواد باشن.....اولین قانون اینه نگران نباش آدما هیچ اهمیتی ندارن ................................................................................

 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥  

                                   

تیک تاک،تیک تاک،تیک تاک......

حالم از عقربه های ساعت به هم میخوره همش تو یه دایره میرن و میرن ومیرن و این بازی هیچ وقت تموم نمیشه.....

دور خودشون سردرگم میچرخن و منو یاد خودم میندازن،هیچ برنامه‌ای ندارن یا شاید تنها برنامشون بودن و ادامه دادن این بازی احمقانست.....

از زمان متنفرم ،شاید برای این که اشتباه‌های خودمو بپوشونم و بهشون اعتراف نکنم، شاید برای این که میخوام چشمای خودمو ببندم و خودمو نبینم یا شاید.......

خیلی وقتا میشه که یه مسئله‌ی مهم پیش میاد و همه به نحوی احساسات از خودشون نشون میدن اما من......

خیلی وقته حس دلسوزیم خشکیده....

خیلی وقته... 



 
 
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

ديگه هيچ عجله ای برای به پايان رساندن داستانها ندارم مگه نه اينکه هر داستانی به پايان خودش ميرسه چه بخوای و چه نه.بچه که بودم هميشه دوست داشتم خيلی زود به پايان داستان برسم و بفهمم که آخرش چی ميشه واسه همين هميشه بعد از خوندن يه ذره از اول داستان ميرفتم و شروع به خوندن آخر داستان ميکردم .گاهی اوقات حتی از آخر داستان شروع به خوندن ميکردم.

اما حالا آخر داستانها برام هيچ اهميتی نداره چون آخر داستان يعنی تموم شدن داستان ومعنيش اينه که ديگه داستان تموم ميشه.وقتی داستان تموم ميشه لذت و يا رنج خوندنش هم تموم ميشه.بايد با لحظه لحظه ی داستان زندگی کرد به خصوص اگه اون داستان ،داستان زندگی خودت باشه چون زود خوندن و تموم کردنش هيچ فايده ای نداره.... 



 
 
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٤  

ياري اندر كس نمي بـينيـم ياران را چه شد  

دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست

خون چكيد از شـاخ گل باد بهـــاران را چه شـد

كـس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد 

لعلي از كان مروت برنيامد ســــــــــالهــاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شـــهرياران بود و خاك مهـــربانان اين ديار

مهرباني كي سرآمد شهرياران را چه شد

گـوي توفيق و كرامت در مــيان افــكنده اند

كس بميدان در نمي آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست

عــندليبان را چه پيش آمــد هـــزاران را چه شـد

زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت

كـس ندارد ذوق مســتي ميگســاران را چـه شـد

حافظ اسرار الــهي كـس نمـيداند خـموش

از كه ميپرسي كه دور روزگاران را چه شد



 
 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤  

Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

Whatever happens, I'll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for ?
I guess I'm learning (learning learning learning)
I must be warmer now
I'll soon be turning (turning turning)
Round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
I'll face it with a grin
I'm never giving in, on with the show

I'll top the bill, I'll overkill
I'll have to find the will to carry...
On with the show
The show must go on
Show must go o



 
 
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

دارم به روزهای زندگيم فکر ميکنم روزهايی که اومدن و رفتن روزهايی که نيومدن و رفتن روزهايی که هنوز ممکنه باقی مونده باشن به روزی که همين الآن توشم به خودم به زندگيم به آدمهايی که دوروبرمن به زندگيشون به کسايی که هرگز نديدمشون به کسايی که ميتونستم ببينمشون و هرگز سعی نکردم ببينمشون ياد خاطرات تلخ و شيرين...

خيلی وقته که از خودم خسته شدم حالم از خودم به هم ميخوره بعضی اوقات پيش خودم فکر ميکنم که يه آدم بيعرضه ی دست و پا چلفتی آشغال به درد نخورم يه آدم که وجود يه عدم وجودش واسه هيچ کس اهميتی نداره يه ادم که تو اين دنيای بزرگ بی ارزش ترينه يه کسی که...

هيچ چيزی واسم لذت بخش نيست ديگه حتی نميتونم به زندگی مثبت فکر کنم ميزارم همه چيز همين جوری بگذره وبدتر از همه اين که شوق يادگيری رو هم از دست دادم قبلاً دوست داشتم همه چيزو بدونم فقط صرف دونستن برام لذت بخش بود اما الآن نه و بدتر از همه اينکه نميدونم چه مرگمه؟؟؟ شايدم ميدونم ولی نميخوام به روی خودم بيارم ميخوام از همه ی اون چيزايی که ميدونم فرار کنم اما نميدونم به کجا هر جه ميرم اين خود بيخونم همراهمه از اين گذر لحظه ها ميترسم از لحظه هايی که ميرن و هرگز تکرار نميشن و از لحظه هايی که هرگز نميان ميترسم از ندونستن و از احساس نکردن ميترسم...



 
 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤  

داشتم آلبومای عکسای قديمی رو نگاه ميکردم، چيزی که تو تمام عکسها مشخص بود گذر زمان بود.آدمهای اون عکسها خيلی فرق کردن.آدمهايی که سالم و قوی بودن و الآن مريضن و ضعيف، آدمهايی که يه زمانی با هم خوشحال بودن والآن بی هم، آدمهايی که نميتونستن بدون هم زندگی کنن و الآن نميتونن با هم زندگی کنن، آدمهايی که شور زندگی تو چشماشون موج ميزد و حالا ديگه هيچ موجی تو چشماشون نيست و يا برعکس ،آدمهايی که يه زمانی زيبا بودن و الآن ديگه زيبا نيستن و بالاخره آدمهايی که يه زمانی بودن و حالا ديگه نيستن...

از پير شدن ميترسم ،شايد به خاطر اينکه رفتاريکه با آدمهای پير ديدم زياد جالب نبوده، بيشتر ترحم و دلسوزی بوده تادوست داشتن .شايدم چون وقتی آدم پير ميشه ديگه اون توان سابق رو نداره ضعيفه و در بعضی موارد به ديگران متکی ميشه  يا شايدم من اشتباه ميکنم؟

پير شدن ترسناکه، ديدن مرگ ترسناکه، اما اگه برای خود آدم اتفاق بيفته چی؟تو اون عکسها عکس مادر مادربزرگم هم بود ميگن تو بين بچه های کوچيک فقط من ازش نميترسيدم و هميشه باهاش بازی ميکردم وقتی عکسشو ديدم مادرم گفت خيلی دوسش داشته منم اومدم بگم که منم دوسش داشتم اما هيچی از اون موقع يادم نبود که بخوام اين حرفو بزنم تو يکی از عکسها پدربزرگمو ديدم که سرحال و محکم ايستاده بود و لبخند ميزداما موقع مردنش و اون يک سال آخرو که يادم مياد....

 

 

 



 
 
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳  

                            سال نو مبارک



 
 
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳  

اين چند روزه اعصابم بدجوری ريخته به هم ،همش سر ديگران داد ميزنمو خودمو طلبکار همه ميدونم و همه رو عاصی کردم ، شدم يه آدم تنبل از خود راضی که فقط بلده از ديگران عيب و ايراد بگيره و به حرفای اونا گوش نده . فکر کنم به جای خونه تکونی شب عيد من يکی بايد آدم تکونی کنم و خودمو يه خورده بتکونم...

دوست داشتن چيه؟ اين که يه آدم يه آدم ديگه رو دوست داشته باشه يعنی چی؟مگه غير از اينه که آدما همديگه رو دوست دارن چون خودشونو دوست دارن و برای اين که ميخوان طرف مقابل مال خودشون باشه ٬يه جور احساس مالکيت و مورد توجه قرار گرفتن. اما بعدش چی؟ اگه همه چيز اون جوری که خواستی پيش رفت چی ميشه؟ اونم ميشه مثل بقيه ی چيزايی که آدم مالکشونه و بعد از يه مدتی هر چه قدر هم طولانی ازش خسته ميشه و ميره سراغ يه چيز ديگه؟ يه چيز جديدتر؟ يعنی ما صرفاً برای ارضا کردن اون حس درونی خودخواهانمونه که ديگرانو دوست داريم؟ يگه آره يعنی چی؟ واگه نه چرا نه؟شايدم هر دو ،شايدم هيچ کدوم...

بعضی وقتا يه چيزيو ميخوای و سعی ميکنی که بهش برسی يا شايدم سعی نکنی اما بعد از يه مدتی چه بهش برسی وچه نرسی اون ديگه ارزش خودشو برات از دست داده...



 
 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳  

صدای طبل و سنج مياد، از صداش تو سکوت شب خوشم مياد ، هر چند وقتی به ياد اونايی که الآن خوابن و سر و صدا براشون ضرر داره ميفتم ...  يه آدم بد صدا هم الآن شروع کرد به خوندن يه متن کاملاً بی معنی تا منم مثل بقيه ی شبا يه آهنگ کيتارو بذارم و اونو گوش کنم به جای اين صدای بد و شعرايی که هر روز بی معنی تر ميشن برام، هر چند که هنوزم از صدای طبل و سنج خوشم مياد و صداش يه جورايی بهم آرامش ميده...

از خداحافظی بدم مياد، هر چند اگه خداحافظی نباشه سلام هم بی معنيه.هيچ موقع لحظه ی خداحافظی رو دوست نداشتم و ندارم، موقع خداحافظی نميدونم چی بگم، همين جوری ميگم خداحافظ و سرمو ميندازم پايين و ميرم امّا خوب بعضی اوقات اين جور خداحافظی کردنا خيلی سخته، مخصوصاً وقتی يه کسی هست که داره تو چشات نگاه ميکنه ، کسی که مدتهاست باهاشی و داره ميره که ديگه نياد و شايد اون لحظه ی خداحافظی آخرين ديدارت با اون برای تمام عمرت باشه. اون داره به تو نگاه ميکنه و انتظار داره که تو يه چيزی بهش بگی و شايد تو دلش داره واسه چندمين بار از خودش میپرسه که چرا من اين جوريم و چرا نگاه من سرده و هيچ احساسی توش نيست وچرا موقع خداحافظی از اون تنها به گفتن يه خداحافظ ساده بسنده کردم و چرا حتی آخرين نگاهمو هم ازش دزديدم و رفتم واونم رفت ، رفتنی که شايد بی بازگشت باشه هر چند اون خيلی چيزارو نميدونه يا شايدم....نميدونم،هيچی نميدونم.... 

از شکستن آدما بدم مياد، از اين که ببينم يه آدم جلوی روی من داره التماس ميکنه و خودشو کوچيک ميکنه بدم مياد، دوست ندارم کوچيک شدن آدما رو ببينم ، دوست ندارم آدما کوچيک بشن، متنفرم از ديدن اين صحنه ،بدم مياد ازش، بدم مياد...